تبليغاتX
زيباترين قالب هاي وبلاگ بهاري بود و بگذشت
عیدتون مبارک ........ 
 

 

سال نو مبارک

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
 شاخه های شسته، باران خورده پاک                                                                           
آسمان آبی وابر سپید
برگهای سبز بید                                                                                   
عطر نرگس، رقص باد
نغمه  شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوتر های مست..                                                                          
نرم نرمک می رسد اینک بهار      
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها ودشت ها
خوش به حال دانه ها وسبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز 
خوش به حال دختر میخک ـــ که می خندد به نازــ
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب          
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ 
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 بهار

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 13:0
مسابقات هدف زنی ( سپیدان )..... 
 

مسابقات هدف زنی ۲۲ بهمن  ( سپیدان )

این عکسها رو از وبلاگ هم تیمی عزیزم حمید برداشتم  http://para.blogfa.com/

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 15:28
سایت پروازی صدرا.... 
 

سایت پروازی صدرا  ( شیراز )

صدرا..

|+|
نوشته شده توسط سجاد در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 14:57
پاراگلایدر 

پارا .....
|+|
نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 19:17
پاراگلایدر....... 
پاراگلایدر.....

پاراگلایدر...

|+|
نوشته شده توسط سجاد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 0:30
تماشا ......... 

..سهراب سپهری ..

 

کار من تماشا است و تماشاگوار است ...، من به میهمانی جهان امده ام و جهان به میهمانی من ، اگر من نبودم هستی چیزی کم داشت ...، همه چیز چنان است که می باید ...، اموخته ام که خرده نگیرم ...، شگفتی را دوست دارم پژمردگی را هم ! 

 

                   

                                               *******

 

به تماشا سوگند

و به اغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

                            *

حرفهایم مثل یک تکه چمن ، روشن بود

من به انان گفتم :

افتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاید

                    به رفتار شما می تابد

و به انان گفتم :

سنگ ارایش کوهستان نیست

همچنان که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین ، گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش ان خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من انان را

به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ

و به طنین گل سرخ

 پشت پرچین سخنهای درشت

و به انان گفتم :

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی

             خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش ارام ترین خواب جهان

                                    خواهد بود...

 

مرغ هوا.....

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 23:44
حقیقت ........ 

مهم نيست چند بهار در كنار هم زندگي كنيم   

  باور كنيد مهم اين است كه يادمان باشد عمرمان كوتاه است  

     در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت:

 كاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم

 تا خوب بهم نگاه كنيم

و همه ناگفته هاي مهر آميز يك عمر را در چند ثانيه بگوييم ... 

 

نگاه......

   اي كاش با خاطره ها زندگي نميكرديم

....................

.........

...

 

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 1:12
ساز مخالف ..... 

نمیدانم چرا باید چنین ساز مخالف سر کنم یکسر
نمیدانم چرا گردونه را وارونه میبینم
در این بهر خروشان ... دگر راه نجاتی نیست
نمیدانم چرا این چشمه را خشکیده میبینم
همه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز...
و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای دلداری نمیبینم
چرا باید چنین باشد؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟
زمانی بود ؛کاتب مشق عشق میکرد و دیگر هیچ
زمانی بود ؛درویشی و مهر و دوستی هر جا هویدا بود
چرا باید به جای مهر /کینه را مهمان دلها کرد
چرا باید به جای دوست / دشمن را هم اوا بود
چرا رسم زمان باید چنین گردد
همه دلها شده سنگی / همه در فکر آزارند
بدا بر حال ما / قربانیانی بی سر انجامیم
عجب ره توشه ای داریم !!!!
چرا ما بی سرانجامیم؟ چرا تنهای تنهاییم.؟
و ختم کلام اینکه....
بی وقفه بر پیکره روزگار می کوبد
پتک عصیانگر گناه
با ثانیه هایی از جنس خطا
و عمری که به تاراج می رود
پس تمام خواسته هایت را در سینه حبس کن
و هرگز امید زندگی را
به زنگار خاکستری گناه / کینه /نفرت مفروش
خود را به تقدیر بسپار و اگر توانی داشتی مبارزه کن
تا آبدیده شود دلت برای مرگ آینده
برای مرگ آینده

 

***************

 

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............

بازي شروع شد!!!

 دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داور............... ؟

بازي تمام شد...

 زندگي را باختي

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 0:22
زندگی کنم.... 

پیش ازآنکه واپسین نفس برآرم

پیش ازآنکه پرده فروافتد،

پیش ازپژمردن آخرین گل،

برآنم که زندگی کنم

  برآنم که عشق بورزم

                             برآنم که باشم........

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 15:10
زندگی..... 
 

زندگی

زندگی نقطه کوریست پس پنجره هاست

پس این پنجره در پشت خط کرکره هاست

زندگی نیمه سیبی است که شق خواهد خورد

باردیکرلب تقویم ورق خواهد خورد

باز ما بانوک چاقوی تو سیبی خوردیم

باز هم از نوک کفش تونهیبی خوردیم

باز هم مثل همان قصه افتادن سیب

چرخ در چرخ نشستیم وفریبی خوردیم

سیب از روزاول جذب صلیب تو شداست

جاده وصانحه وحادثه افتادازدست

توهم از روز اول شعبده بازی کردی

برسرسفره دل دست درازی کردی

خوب شد باز به تدبیر تو اگاه شدیم

از ته جاله برون امده در چاه شدیم

حسرت دیدن تو نیمه تنهایی ما

دست مانیست توئی عشق اهورایی ما

دست ما نیست که مامست شقایق شده ایم

مستی از حیرت عشقیم وبدارایی ما

صد دریغ از همه خوبی وزیبایی تو

صددریغ از دل تنهادل تنهایی ما

باز هم این دل بیچاره به خون خواهد شد

باز هم سر حد عشق تو جنون خواهد شد

باز هم قصه تنهایی ما من شده است

باز هم سر حد عشق تو جنون خواهد شد

دل به کندم زده بودیم که از کل باشیم

مثل ادم وحوا هردوزیک دل باشیم

با توتاحرف زدم میل به گندم کردم

توحوابودی ومن تازه ترا گم کردم

گرچه این قلب یخی مستی سر می خواهد

مثل مجنون شدهءعشق نظر می خواهد

باز این کعبه که لبریز بت تنهاییست

باز هم بت شکنی بادوتبر می خواهد

باز باایه ای از یاس مرا پرکردند

کاش از میل به تنهایی خودبرگردند

کودکیهای مرا خاطره هامون خوردند

تا به همراه گل سادگیم پژمردند

بعد ازتشنگی عشق غزلها خواندند

تازسوسوی نگاه تو مراچرخاندند

گرچه تار گل گیسوی ترا پیمودم

کاش دل در حرم زلف تومی افزودم

گردوباره پس دیوار خودم برگردم

کودکی های ترا مال خودم می کردم

گر چه پیشانی من خاک ترا می جوید

قلب سردم هوس پاک ترا می جوید

دستهای تو تب سبز غزل خواهد خواند

تیشه درصحبت فرهاد عسل خواهد ماند

اشکها همدم دردندولی در راهند

عشق ای عشق نفسهای ترا می خواهند

چون زتنهایی هموارگی ام بیزارم

چاره ای نیست که در عشق نفس کم دارم

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 15:2
و خدایی که در این نزدیکیست ...... 
My God

 

 

         این کمترین کاریه که میتونم بکنم ...

         کمترین چیزیه که میتونم بگم ... :

خدای خوبم !

                                         دوستت دارم ...

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 0:25
مرگ...... 
 
چرا از مرگ می ترسید ؟!
 
چرا زین خواب جان ارام شیرین روی گردانید؟!

چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟!

مپندارید بوم نامیدی باز ..ز بام خاطر من می کند پرواز..

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است ..

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است ...

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی ارد ؟؟؟

مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس اسودگی از

رنج هستی نیست ؟؟

مگر افیون افسون کار نهال بی خودی را در زمین جان 

نمی کارد؟؟

 

می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند..

اگر درمان اندوهند ..خماری جانگزا دارند.

نمی بخشند جان خسته را ارامشی جاوید.

در این دوران ..که هر کس زر در ترازو زور در بازوست...

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید..که کام از یکدگر

گیرند و

خون یکدگر ریزند..

 

چرا از مرگ می ترسید؟؟؟؟؟؟؟؟

خوش اومدی........

|+|
نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 11:54
پرواز......... 

پرواز

پرنده بر شانه های انسان نشست انسان با تعجب روبه پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی . پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید. اما باز هم خندید.

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطتراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور  یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد. روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو  برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !

 

پرواز.......

 

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 10:7
دریاست آسمان.... 
درياست، آسمان

 

ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -

شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان

وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -

سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست

*****

در ديدگاه من -

اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود

سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود

رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -

هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -

كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.

*****

در ديدگاه من -

درياست آسمان و ندارد كرانه اي

جز بي نشانگي -

از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي

گفتم شبي به خويش:

اين آسمان پير -

بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -

دنبال ناخداست

پس ناخدا كجاست؟

در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:

درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست"

 

*****

 
 
 
|+|
نوشته شده توسط سجاد در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 0:19
سفر ........ 

سفر

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
 - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.

((-اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.

و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!

جزیره ........

|+|
نوشته شده توسط سجاد در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:7
اشک چشم من ........... 
 

امشب
خک کدام میکده از اشک چشم من
 نمنک می شود ؟
و جام چندمین
 از دست من نثاره خک می شود ؟
ای دوست در دشتهای باز
 اسب سپید خاطره ات را هی کن
اینجا
تا چشم کار می کند آواز بی بری ست
 در دشت زندگانی ما
 حتی
 حوا فریب دانه گندم نیست
من با کدام امید ؟
 من بر کدام دشت بتازم ؟
مرغان خسته بال
 خو کرده با ملال
 افسانه حیات نمی گویند
و آهوان مانده به بند
 از کس ره گریز نمی جویند
 دیوار زانوان من کنون
 سدی ست
 در پیش سیل حادثه اما
این سوی زانوان من از اشک چشمها
 سیلی ست سهمنک
 این لحظه لحظه های ملال آور
ترجیع بند یک نفس اضطرابهاست
افسانه ای ست آغاز
انجام قصه ای
 اینجا نگاه کن که نه آغازی
 اینجا نگاه کن که نه انجامی ست
این یک دو روزه زیستن با هزار درد
 الحق که سخت مایه بدنامی ست

 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:32
سیب ..... 
 

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت

 

سیب......

|+|
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:39
بی پاسخ ............ 

 بی پاسخ

 درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
 سایه ای در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
 و من انعکاسی بودم
 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پیدا کردم
 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
 فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
 حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
 ایامن سایهگمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
 انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
 درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود

بی پاسخ ......

|+|
نوشته شده توسط سجاد در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:0
دریا و مرد ........ 

دریا و مرد

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

دریا  ...

 


 

|+|
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 0:7
قاصدک ......... 
قاصدك ! هان، چه خبر آوردي؟
از كجا، وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، اما، اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديّار و دياري ـــ باري،
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس،
برو آنجا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.

دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
كه دروغي تو، دروغ
كه فريبي تو ، فريب.

قاصدك ! هان، ولي ... آخر ... ايواي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي! كجا رفتي ؟ آي ...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي؟
در اجاقي ـــ طمع شعله نمي بندم ـــ خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك !
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.

قاصدک

|+|
نوشته شده توسط سجاد در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 0:42
<